تبليغاتX
بشنو این نی چون حکایت می کند...

بشنو این نی چون حکایت می کند...

یه داستان واقعی!

تــــــــا کنون چنین کردی, اکنون مکن..........تـــــــیره کردی آب را افسون مکن

وبه نام خدایی که در این نزدیکیست ...

به زبان شخص داستان(رضا) . من امسال باید کنکوربدم. دارم خودم رو برای کنکور آماده می کنم . به همراه یکی از دوستام که اونم خونشون پیش خونه ماست . پسرم ولی همش مثل دخترا رفتار می کنم از این وضع خودم خیلی خسته شده بودم از بست که خشک بودم و خجالتی فقط با مهدی این احساس خجالت رو نداشتم و می رفتم پیشش درس می خوندم .... تا  روزی که مهدی بهم پیشنهاد رفتن و در س خوندن تو پارک و داد من هم با کمی ناز قبول کردم . من می دیدم که مهدی چطوری به دخترایه تویه پارک نگاه می کرد انگار اصلا یادش رفته بود که ما برایه چی اومده بودیم پارک و رو نیمکت نشسته بودیم من  تازگی ها با مهدی آشنا نشده بودم برام عجیب بود که چطور هنوز نتونسته بودم مهدی رو بشناسم .خوب اون روز مهدی برای چند دقیقه من رو تنها گذوشت و خودش رفته بود سراغ دو تا دختر انگاری می شناختشون . با هم می گفتن و می خندیدن من هم حواسم رفته بود به اونا گفتم چی می شد من هم جایه مهدی بودم می تونستم اینقدر راحت با همه ارتباط برقرار کنم که متوجه شدم مهدی من رو صدا می کنه من هم رفتم پیش اونا اصلا نمی دونم چطور . مهدی من رو به اونا, اونا رو به من معرفی کرد .من هم کمی گفتم از این حرفایه چرت و پرت ومهمونی وتا اون جا که نازیلا یکی از اون دختر ها من رو به مهمونی دعوت کرد من هم قبول کردم .   نازیلا موقع رفتن گفت حتما امشب شما رو می بینم و رفتن . منم که فکر می کردم این جور مهمونی ها چی باشه بدونه اعتراض رفتم به مهمونی همراه مهدی, تو قیافه مهدی می دیدم که متعجبه ولی من هم یه کلاسی زدم و تیریپی اومدم و رفتم . به مادرم یه دروغی گفتم برایه اولین بار مادرم هم که می دونست امکان نداره من بهش دروغ بگم قبول کرد من رفتم چه رفتنی ... اونجا هر دختری با بدترین وضع ممکن بود. پسرها دختر ها اصلا چیزی حالیشون نبود . آفرینش . خدا . زنده بودن ما . مهمتر از همه آدم بودن ما . من خیلی زود از اون همونی اومدم بیرون و با چشایه گریون اومدم خونه .ترجیح می دادم که خشک باشم اما اون طوری نباشم اصلا من اون شب تو مهمونی من  از مهدی خبری نداشتم . اون دیر وقت اومده بود منم از پشت پنجره دیدمش . وضعش خراب بود . من اون شب حسابی با خودم فکر کردم به آدمایی که تو این چند دقیقه ای که دیدمشون چقدر حالم با دیدنشون بد شد . من یه عده بچه ایرونی رو می دیدم که انگار از زندان فرار کرده باشن یا تویه جنگل بزرگ شدن . حالم بد شده بود من این خشک بودن رو اگه دوست نداشته باشم اون وضع رو هم دوست ندارم . دلم برایه مهدی می سوخت من وقتی رفته بودم به مهمونی نازیلا رو هم دیدم ولی اصلا اهمیتی بهش ندادم اگه راستش رو بخواین همشون حیون بودن می خواستم من هم حیون باشم . ولی من خدا رو شکر می کنم که مثل اونا نشدم و از اونجا اومدم بیرون. . فردا رفتم به سراغ مهدی اون که من رو دید چیزی نگفت : الکی تست می زد من گریه کردم اشک مرد هم دیدنیه من برایه مهدی ناراحت بودم اون این رو حس نمی کرد فقط می گفت به کسی نگو من هم این اشتباه رو کردم و به کسی نگفتم . برایه من سخت بود که دوستی که باهاش راحت بودم یک چنین شخصیتی داشته باشه و تا حالا من ازش با خبر نبوده باشم .دیگه پیش مهدی خیلی کم می رفتم متوجه شدم مهدی شبها ماشین پدرش رو می گیره می زنه به خیابون تا یه شب که ما دیر وقت از یه شب نشینی می اومدیم خونمون من ماشین پدر مهدی رو دیدم که با چه سرعتی می اومد  من رفتم کناره مهدی دیدم سر تا پاش گلی ویه کم هم خون . به چرخ ماشینش نگاه کردم دیدم اونم گلیه . مهدی اصلا حواسش نبود اون شب کسی خونشون نبود من اون و بوردم خونمون لباساش رو عوضشون کردم اون رو تختم دیوانه وار خوابیده بود . تو خواب معلوم نبود چی می گفت . من دلم برایه اون سوخت با اینکه سوخته بود بیشتر سوخت حالا دارم فکر می کنم که این همه گیر دادن هایه مادرو پدر من الکی نبوده . کاش مادر پدره اون هم یه کم حس می کردن گرگ زیاده وما ها جونا طعمه .... من همین طوری با خودم فکر می کردم و نزدیک هایه صبح خوابم برد . ساعت 9 یا نمی دونم 10 از خواب بیدار شده بودم . پدر و مادرم طبق معمول رفته بودن سر کاراشون . من با زحمت زیاد اون حیون آدم نما رو از رویه تخت بیدار کردم مهدی یک کلمه هم حرف نمی زد حتی نمی گفت : من اینجا چی کار می کنم . انگار اتفاق هایه دیشب رو خوب یادش بود . چشماش رو اینقدر باز می کرد و به من نگاه می کرد . یه هو دیدم از جاش بلند شد ورفت طرف ماشین . بهش گفتم کجا؟ چیزی نگفت من هم سوار ماشین شدم اون هم گاز رو گرفت و دیدم رفتیم . دیدم که ما خیلی از شهر دور شده بودیم رسیدیم به یه جنگل حسابی هم تاریک بود داخل جنگل بود و فقط نور چراغ ماشین فضا رو روشن می کرد . که یه هو مهدی ترمز گرفت . می خواست پیاده شه گفتم کجا اونم فقط گریه می کرد . رفت کنار یه در خت . من هم باهاش رفتم . می گفت : کجاست . پس کجاست . می گفت : حالا من چی کار کنم بهش گفتم چی شد . چی می گی . تازه خون رو لباسش یادم اومده  بود گفتم اون خون ها چی بود که رو لباست بود . مهدی همون جا که ایستاده بود خودش رو بی  تعادل رو زمین انداخت . سرش رو می کوبید به درخت گفتم خوب بگو چته . داد می زد می گفت : دیروز که همراه بچه ها رفته بودیم پارک اونا یه موادی داده بودن بهم که من اصلا نمی تونستم خودم رو کنترل کنم . می دونستم دارم چی کار می کنم .ولی دیونه شده بودم که یه دختری اومده بود جلو رام .من هم که دیدم همه جا ساکت . اون دختر رو می یارم اینجا اونم از خودش دفاع می کرد من هم مجبور شدم بزنمش که یهو از هوش می ره اینجا من هم ترسیدم و اومدم خونه ولی من بهش تجاوز نکردم . من به مهدی گفتم : پسر تو چی کار کردی می فهمی . چی می گی . من دیگه چیزی نگفتم چون می دیدم که خودش واقعا داره از ترس سکته می کنه . که یه هو دیدیم یه پیر مرد اومد پیش ما . هر دومون ترسیدیم و مهدی از جاش بلند شد . پیر مرد مهدی رو گرفت اون رو برد یه گوشه. اصلا اون پیر مرد کیه اینجا چی کار می کنه ؟ برای من سوال بود. به پیر مرد و مهدی نگاه می کردم دیدم مهدی داره می افته به پای پیر مرد تعجب کردم با خودم گفتم شاید اون دختره رو این پیر مرده از اینجا گرفته ...من همبن طور با خودم فکر می کردم که  پیر مرد رفت . مهدی هم کمی خوشحال شده بود می گفت رضا خدا هنوز من رو دوست داره می دونی پیره مرده چی می گفت : اون دختره دخترش بود . اون شب یه عده اومده بودن این قسمت جنگل که دختره رو می بینن و می برنش . رضا می دونی پیر مرده به من چی گفت : گفت جونی خودت رو درست استفاده کن . رضا اون حتی یک لحظه هم از دخترش که من باهاش این کار رو کردم نگفت . ولی من حال دخترش رو پرسیدم اونم جواب داد دختر من از کوچیکی این بیماری رو داره که گاهی اوقات از هوش می ره من و مادرش هم بخاطر این بیماری کلی از خدا خواهش کردیم که خوب شه ولی نشد تا این موقع که فهمیدم این بیماری هم یه حکمت بود. رضا پیره مرده فقط به من گفت : از جونی ات درست استفاده کن .

آره اون یه معجزه بود مهدی از اون روز به بعد تبدیل شده بود به پسری که قدر جونی اش را می دانست من هم دیگه اون رضای خشک نبودم  فعالیت های مذهبی انجام می دادم و هرگز این خاطره رو فراموش نمی کنم یعنی این معجزه رو .

و در هر حالتی که باشید و هر کاری انجام بدهید ما ناظر شما هستیم .هیچ چیز از پروردگار تو ولو به اندازه ی ذره ای و کوچکتر از آن پنهان نمی ماند .(قرآن کریم )

نویسنده:خدادوست.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط خدادوست  | 

حجاب

ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب اســــــــــــــــــــت.......... که زیبا ترین ارزش زن حفظ حجاب اســـــــــــــــــت

آره اون قدیم ها از کجا می فهمیدیم کی دانشجوی کی نیست از اونجا که اونی که دانشجو بود یه کتاب قطور تو دستش بود و یه عینک ته استکانی هم رو چشماش . آره اکثرا همین طور بودن اما الا ن چی از

کجا می فهمیم که کی دانشجوی کی نیست از اونجا که اونی که مانتوی تنگ می پوشه مقنعه ای که سرش داره پرواز می کنه و... مال دختر خانم ها و پسر ها اونی که خودش رو مثل شیطان پرست ها در اورده

و هر شب به پارتی های مختلف می ره و... البته این همه ی دانشجو ها رو در بر نمی گیره خیلی ها هم هستن که واقعا دارن درس می خونن حرف من با اونایی که بد حجابن ، حجاب هم برای آقایون و هم

برای خانم ها حالا نوعش فرق می کن ولی باید بدونین اونایی که خودشون رو به این صورت در می یارن با کلا نیستن یه عده اوباشن که من تو پوست های قبلی در رابطه با اون ها گفتم . پس فکر نکنین شما

دانشجو ها که اگه این طوری بشی یه جورای فشن کار آدم های باکلاس رو انجام می دی نه عزیزم اونی این کار رو انجام می ده که شب غذایی برای خوردن نداره و مجبوره اندامش رو به حراج بذاره و شما

آقا پسرا یه داستان هم از رفتن پارتی و آخر عاقبتش گفتم شما ها که قشر با سواد مملکت هستین از شما انتظار داریم که شما ها برای ارزش های مملکت ما ایران ارزش قاءل شین و هنجار هاش رو رعایت

کنین نا سلامتی ننه بابای فردای مملکت ما همین شما ها هستین .

تازه وقتی تو خیابون ها بهمون می گن حجاب خودتون رو رعایت کنین ناراحت می شیم این مأمورهای مملکت فقط بخاطر خودمون می گن آقا خانم حجابت رو رعایت کن . ودیگر هیچ ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط خدادوست  |